سه‌شنبه 6 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 11:43 ق.ظ

صدای فریاد فریاد فریاد....
چیزی در سرم سوت می کشد ....
کسی گریه می کند ....
بمان بمان برای بودن هنوز دلیل هست....
صدای جیغ آمبولانس...
و خونی که جاری می شود....
کسی می نالد التماس می کند....
بمان بمان بمان.... خدایا.....

و من تنها تو را می بینم... همه جا تنها تویی.... لبخند می زنی.... تنها تویی ..... تو را می خوانم جواب می دهی.... جلوتر می آیم .... نزدیک می شوم.... باور نمی کنم.... این تویی؟ این تویی یا من دیوانه شده ام؟ آری ... تو ............. حرفهایم همه از یادم می رود تمام آنچه می خواستم برایت بگویم از یاد می رود همه تنهای ام همه غربتم از یاد می رود حضور تو.... حتی سخن گفتن از یادم می رود... تو لبخند می زنی....... برای رفتن دلیلی نیست .... تو اینجایی.... برای بودن هزاران دلیل هست....

صدای جیغ جیغ جیغ.....
کسی می نالد.....

نظرات (2)
پنج‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 08:35 ق.ظ
سلام ثمین جان. چطوری؟ منو که یادت میاد. بازم که غمگین می نویسی؟
یه خبر خوب بهت بدم؟ من الان ۴-۵ ماهه که ازدواج کردم. با دختر رویاهام. اسمش آزاده است و همسن هستیم. الان هم دیگه استخدام اداره برق هستم. از تو چه خبر؟ شماره تلفنتو ندارم. برام ایمیل کن بهت زنگ بزنم.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 06:07 ب.ظ
همینطور که می خوندم-تصاویرش تو مغزم نقش می بست-عالی بود!
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد